•. .•.قلب شیشه ای.•. .•
هميشه بين خودم و خودم گير مي افتم و هميشه هم خودم رو به خودي كه ازش مي گريزم باخته ام.......
مبادا گم كنم راه قشنگ آرزو ها را........ مبادا گم كنم اهداف زيبا را........ مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت........ دلم بين اميد و ناميدي ميزند پرسه ....... ميكند فرياد ........ ميشود خسته........ مرا تنها تو نگذاري........ مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟؟؟؟ براي گفتن حرفهاي زيبا همه عاشقند. براي گرفتن عكس با پروانه ها همه مشتاقند. براي خواندن بهترين ترانه با تو همه صدايشان رساست. اما براي روزهايي كه مي خواهمت در تنهايي و در سكوت تو همان مدعي هميشگي هستي. آيا بازهم تنهايم مي گذاري در ميان جاده تنهاي غروب؟ مي خواهم تو آفتابم باشي و من قول ميدهم بارانت باشم. اي كاش هرگز از هم جدا نمي شديم. اما آبهاي مهتابي درياچه به ما مي گويند وقت خداحافظي است. با اين بوي بنفشه كه در سرمان مي پيچد. مواظب خودت باش همه مهربونا دوست نیستن انسان بايد شاد به هدف برسد، نه اينكه به هدف برسد تا شاد شود. (آنتوني رابينز کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که در آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست همه ی شاعران نوازنده اند آنان شیوه ی چنگ زدن بر تار دلها را می دانند بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست . خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش ميدوي پرواز ميكنه اما وقتي وايسيمياد رو سرت ميشينه نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است "ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو ! " ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود ... مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ... براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،... اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم ! ... براي آن دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ... تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد ! من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است عيد آمد و كبوتر خواب مي بيند ماهي شده است ! سال جديد هم داره مياد ! به همين راحتي ! خوب كه نگاه كني مي بيني جلوي هر چيزي رو مي شه گرفت ...ولي جلوي زمان رو هرگز! روز هايي كه پشت سر هم سوار مي شوند و چه بخواهيم و چه نه، ما رو به طرف جلو هل مي دهند ! مي دوني ما زنده ايم ...! اين عجيب ترين و پيچيده ترين و در عين حال ساده ترين پديده موجود در جهان هست ! زنده ايم . جريان حيات در رگ و پي ما داره جوش مي زنه ! من كه خوشحالم از اين كه هستم ...چه در بهار چه در هر زماني ديگه اي ! سال جديد كه مياد هر كسي به يك چيزي فكر مي كنه ...! به روز هايي كه گذشته ، به چيز هايي كه بدست آورده و از دست داده ! به خودش ، به فكر هاي با سرانجام يا بي سر انجامش ! منم به خيلي چيز ها فكر مي كنم ! به قطع زندگي ام و شروع دوباره ام ! به مهربان ترين دوست دنيا كه هنوز با خنده ها و نگاه مستقيم اش بهم خيره شده ! به يك عالمه تنبلي و اهمال كاري اي كه داشتم... به خونه تكوني اتاق شلوغ ام ...به بودن ام ، به خيلي چيز ها ! نمي دونم قراره سال جديد چي كار كنم ... نمي دونم قراره اين افكار بي در و پيكرم من رو كجا ببره ...سر از كدامين سو در آورم ! ولي اين گار اين بادي كه مرا مي برد باد موافق است ! نمي دونم ...من توي سال پيش خودم رو يك بار به دنيا آوردم ! ولي هنوز به ثبات نرسيدم ! دوست دارم برسم به نقطه اي كه بگم آخيش بالاخره رسيدم اميد دارم شما هم اين قدر خوشحال باشيد كه از خنده به دنيا بياييد ... از خودتان تا خودتان ...! قصه هايم را تنها براي تو مي خوانم تو كه من هستي در درون آينه ام من كه تو هستم در بيرون آينه ام ! فرقي نمي كنه روبروت بشينه يا كنارت يا حتي پشت سرت ! فقط مطمئني كه يك نفر بي وقفه هست ! مي فهمي هست ! با هر پلك زدنش با توست ! ولی.... و ترس كه مغلوب تولد دوباره ايام است ! سرم را بلند مي كنم . ماه همان ماه است و شب همان شب . پس اين نيروي مرموزي كه مرا به اندام بلند افرا پيوند مي زند چيست ؟ چيست كه مرا اين گونه بي تاب مي كند براي شنيدن صداي كسي كه شك ندارم خود من است .... نمي دانم ... گويي جهان مرا به فرا خوان ميهماني اي مي خواند كه نيمي از من ميهمان است و ديگري ميزبان ! نمي دانم ... خوب كه مي نگرم دستان تو را مي بينيم كه از لا به لاي خيل عظيم قاصدك ها مرا به خويش مي خواني .... آه ! بيا نترسيم ...بيا از خودمان تا خودمان چيزي بسازيم ... بگذار پيكرمان به سان خوشه هاي گندم قد كشند و بلند شوند .... بگذار در ميهماني ارواحمان چيزي به دنيا بيايد .... خوب مرا نگاه كن ...من از سرزمين آبهاي گرم مي ايم ... آن جا كه ماهيان با فلس هاي نقره اي از خودشان خانه اي مي سازند . پس بيا و نترس ... آرام ، آرام ، به خانه ام قدم بگذار ! بگذار در شادي مان ، در خانه نقره اي مان ، گاه به گاه تلا لو خورشيدي بتابد ! بگذار در سكوت معبدي اي كه ميان دستانمان ساخته ايم غرق شويم .... غرق شويم و بخنديم ....از سقوط قايق هايمان ...از سرنگوني گذشته و رفته هايمان .... بيا بخنديم و به دنيا بياييم ! در جهان هيچ كس نيست ...هيچ صدايي نيست ... جز خودمان ...من و تو ! بيا در سايه هايمان محو شويم ..... بيا در سرزمين نا مسكون آدميان خانه اي بسازيم ! تاحالا شده اونقده دلتنگ بشی که نتونی حرف بزنی... تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که سکوتت بلندترین فریاد ذهن آشفتت باشه؟ تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که غمت بشه بزرگترین و لاعلاج ترین غم دنیا؟ تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که چشماتم از ریختن اشک خسته بشن و نخوان ببارن؟ تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که دلت برا غمات یه ذره جا نداشته باشه؟ تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که از نگفته ها بترکی و هیشکی رو نداشته باشی که سرتو بذاری رو شونش و های های گریه کنی؟....... من همه ی اینام ! یه جمله تا آخر دنیام! آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟ من همانند کبوتر نه کبوتر چونکه او آزاد است می رود تا خورشید اما من من بسان کفتری بی پرو بال خالی از عشق صعود خالی از از هر چه وابسته به پروازم بود تهی از عشق شدم پر وبالم بشکست من دلم می گیرد من دلم می گیرد که در این شوق پروازی نیست من برای تو دلم می گیرد تو که هر لحظه کنارم بودی تو که جفت کفتر دل بودی شکوه ام از باد است آنکه با چرخش خود جفت مرا با خود برد آه اگر می بودی دیگر این کفتر دل غصه ی پرواز نداشت دیگر این کفتر دل شوق پروازو صعود کوچ کردن تا بودو نبود تو اگر می بودی آسمان آبی بود دیگر این واژه قفس معنی داشت؟ دوست دارم ....... دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید اینقدر آئینه ها را به رخ من نکشید اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد پس کشیدن این همه دل دور و برم نگذارید آخرین حرف من اینست زمینی نشوید فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... ! خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر این تویی در آن طرف پشت میله ها رها این منم در این طرف پشت میله ها اسیر دست خسته مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر دکتر علی شریعتی سفری به نا کجا در پی آزادی ام ! دور می گردم من از آبادی ام. مقصدم سوی نمی دانم کجاست. سوی دریا ، آسمان ،آتشفشان ، حتی کویر. سوی جنگلها ،بیابانها ،کوه ،حتی خدا! می روم . گرچه نمی دانم کجا! میروم. می روم تا فکر تنهایی خویش ، تا ابد ، تا انتهای نا کجا! کوله بارم یک بغل بی رنگی است ،یک بغل تنهایی است ،از خدایم بی خبر ، توشه ام دلتنگی است. کوله بارم پرشده از سادگی ،از خستگی ،افسردگی ،دل بستگی ! دل بستگی از یک نگاه! پر شده از بی تو بودن تا گناه! من نمی دانم کجا باید روم! هر کجایی میروم ، من: غرق دنیا میشوم. میروم تا اوج می گدازم از گناه. تشنه میگردم زنور. می خورم از میوه ی صدها گناه. گم می شوم. می روم تا پرتگاه ، مرز سقوط تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...... باغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دید..........غضب آلود به من کرد نگاه...... سیب دندان زده از دست افتاد به خاک...... و تو رفتی و هنوزسالهاست که در گوش من آرام آرام میدهد آزارم خش خش گام تو تکرار کنان ........ ومن در این اندیشه که چرا؟ خانه ی ما سیب نداشت کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد. کسی بی شک کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد. کسی دیگر کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت. دل از افسانه ها بر کن . کسی هرگز نمی آید . مکن دل خوش به هر باریکه راه خالی مهجور مبین هر کهنه چرمی را درفش کاوه رنجور دل از اسطوره ها بر کن . و بتهای حریم ذهن را با تیشه اندیشه ات بشکن . تو خود اسطوره خواهی شد . اگر باور کنی خود را بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوستش داری هیچ وقت مال تو نمی شه اینکه بدونی یه روزی ازکسی که دوستش داری باید جدا شی چه بخوای چه نخوای. تا حالا فکر کردی خوشبختی چیه؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوستت داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش وجودت و گرم کنه. تا حالا فکرش وکردی آرامش یعنی چی؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینه کسی که دوستش داری یه خونه گرم داری.
آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد![]()
سفر غریبي داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت،يه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم....
![]()
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.![]()
ظاهر و باطن شما بايد با هم همساز باشند, هدفهايتان بايد به بلنداي قامتتان و صبر و بردباريتان به وسعت تمام وجودتان باشد. براي اينکه درون و بيرونتان يکسان پرشکوه و متعالي شود بايد براي خود فلسفه زندگي داشته باشي
مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني
تجربه شانه ايست که طبيعت وقتي ما کچل ميشويم, به ما مي دهد!
مرد آمد و دردي به دل عالم شد از روز ازل قسمت زن ها غم شد در دفتر خاطرات حوا خواندم جانم به لبم رسيد تا آدم شد
تجربه بهترين درس است هرچه که حق التدريس ان گران باشد.
نبوغ را مي توان به عبارت ديگر،پشتکارو بردباري و شکيبايي گفت.
اتلاف وقت،خودکشي واقعي است.
پرسش هاي ما افکار ما را مي سازد.
پيروزي نصيب کساني مي شود که بيش از همه استقامت دارند.
براي تقويت ارداه بهترين وقت ايام جواني است.
وقت سعادت مند بودن امروز است نه فردا.
جديت و پشتکار مقصد را نزديکتر مي کند.
راز موفقيت در ثبات قدم نهفته است.
راز موفقيت را در زندگي کساني اموخته اند که در زندگي موفق شده اند.
امروز تصميم بگيريد به جاي ان که قرباين تغيير باشيد ، استاد تغيير باشيد.
اگر ارده کنيد مشکلات در مقابل شما پوچ مي شوند.
اگر دشمنت با روي خوش نزديکت شد،در برابرش خموش باش و تنهايش بگذار.
| Design By : Night Skin |


